X
تبلیغات
صــــــدای سکـــــــــوت شـــــــــــــب

صــــــدای سکـــــــــوت شـــــــــــــب


 

نفسم تنگ می شود

روحم سرفه اش میگیردواین هوای نفس گیرِ خفه کننده

حوا می طلبد !

که یقه اش را بگیرم و بگویم

حالا سیب خوردی؟

که طعمش بعدِ هزار سال ،زیرِ زبانمان مزه شود

که امروز و بعدِ این همه سالِ تو

من از صدایِ خوردنِ سیب

لرزم می گیرد هنوز..!

 

که من ، رویِ یک سیبِ سرخِ گردانِ کرم خورده ،ایستاده ام...!!






نوشته شده در سی ام فروردین 1393ساعت 21:11 توسط sahar | |



گاهی وقتا یه حسِ بد رنگِ مثهِ دود

که بدجوری حساسیتم را تشدید می کند ، می کشدم تو خودش

انگار یه اسمانی که جانت بسته بوده به همش دیدنش

یهو ببینی که بی خداحافظی ، خیالی بوده!!



 

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 0:10 توسط sahar | |



ماه نبود و یک سکوتِ سردِ بهاری ،حیاط را بغل گرفته بود

و یک چیزِ عجیب و غریبِ هیچ وقت نبوده یِ نگران کننده، تویِ دلم وول میخورد

لحظه گم شده بود و تاریخ پرتِ نبودِ گرمی بود

سکوت بود ونبود  وگم می شد میانِ خنده هایِ گاه و بی گاهی ،که آن گاه هیچ دل انگیز نبود

سرم دردش را به بی خیالی می خواسته سپرده، نگرانِ اسمانِ خالی با دو ستاره بود

شب بود دیگر؟

این هوایِ سردِ زمستانیِ بهار را بغل زده ،زیادی تاریک نیست؟




نوشته شده در چهاردهم فروردین 1393ساعت 16:14 توسط sahar | |



معبود .. حواست به این بغض هایِ اخرِ سال هست؟

به این همه حجمِ کلمه هایِ سر هم چیده شده یِ نسخه پیچِ

 گاه از فاصله ها وفاصله ها روان شده و الکی به چشم امده؟


معبود

میدانی ام؟به گمانم نه.. که تو هیچگاه این چنین پر از خود و خالی از من نبوده ای

منِ  خالی از خودِ غرقِ تو ،دل دل میزند دلم این امشبِ ارامِ غرقِ کلمه یِ اخرین شبِ سال

این امسالِ پر چشم هایی که توقعِ جایشان دیدنم را داشته و هرگز جایِ نگاهم ننشسته

برود ونباشد  و برود ونباشد!


مثل قدیم که صبور نیستم

نه 5 ساله ام ونه دلم پرِ تابِ 5 سال پیش  

هنگ میکنم وگمانم اخر جایِ این همه کلمه یِ ناراضی باید یک خط بکشم

یک خطِ صاف و سفید

با سر خطِ  "معبود"



نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1392ساعت 1:43 توسط sahar | |



حس و حالِ دیروزم که نوشتنی نبود

ان هوایِ خوب و بدِ لحظه ای همزبان مهر و دمی بعد غرق دلگیریِ برایِ من بی دلیل ..!


من پیِ این حال و هوای ِ پسِ، نه یک ماه و چند روز ویک هفته،

که یک ساله یِ زندگی ام شاید، نفسم تنگ می شود گاهی

من ِ به چشم هایِ تو ،دخترکِ جوانی ; این نیستم


من غرقِ ندانستنِ توام و حالِ دیروزت تا امروز گیجِ لحظه هایم کرده

توی ِ از هر چه اشنا ترِ غریبه را چه شده؟

در ذهنم مرور می شوند ان محبت هایِ نرم وزیر پوستیِ رک !


من این حال و هوایِ پس را،

لحظه هایِ بی امان ،امانِ گفتنم نداده اند مثل ان روز ها و ان اتاقِ قدیمی

من این خط هایِ نوشته یِ بی مخاطب ِ پُرِ هزار جا

و هزار خاطره یِ بی موضوع و فهرست نشده را چگونه به گوشت برسانم؟

مهر ان روز ها  یادت می اید؟

من بی انصافم یا تو؟

به کدام راه و به گسستن کدام جان

 ارامش ،شبنم تبسمِ خزان زده یِ این روز هایم می شود؟

میخوانی ام؟


نگاه دلگیرت تمامِ مهر شکل گرفته یِ میانِ دستانت را مچاله می کند ..!


من تنها کودکی ام که توی کفش بزرگ شدن هایم پا کرده ام!





نوشته شده در شانزدهم اسفند 1392ساعت 0:37 توسط sahar | |

Design By : Mihantheme