صــــــدای سکـــــــــوت شـــــــــــــب



من رازِ این نتِ ارامِ سخن گفتنِ با تو را نمی دانم

من این رازِ اشتیاقِ عکس هایِ یادگاریِ ستاره هایِ مصنوعیِ دنیایِ غریب را نمی دانم

و گیج به تصویر می نشینم عکس هایِ دو نفره یِ با تو هرگز گرفته نشده را .!

بعدِ زلیخا کسی دیگر پشت به محبوب ،

لمسِ حضورِ معبودانه ات را به مناجات ش ؛ مستِ بودن به دل خریده؟

بعدِ یعقوب ،به رسمِ ابراهیم و اسماعیل

دلی، اسماعیل ش قربانی شد؟

غیرِ رمضان ؛ سحر ها ، بوده بنده ای غرق نور که به تماشایش بنشینی

و غرقِ خوشی شوی از این افریدنِ غرقِ حکمت های قشنگ و به تماشا نشسته نشده ات؟

خدایا تو دلت بیشتر گرفته نیست؟

من نگرانم از جور ما یِ ، "من ها" مان فراموش شده...

 




نوشته شده در سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:10 توسط sahar | |



انگار لحظه ای وحشیانه زمان ربوده و من مانده ام بی خودم

این منِ دور افتاده ی ِ غریبِ از خود ،قصه ی ناشنیده ای شده

که هیچ رغبتی نمی انگیزد این مسافرانِ میهمانِ سیبِ سرخ گردان را .. !

من با خودِ با خود غریبه ای ،این روزها را قدم زدم

که غریبم کرد با ان منِ با خود اشنایِ همیشه ارامِ پر نگاه !

چشم می گشایم و همه اش را خوابِ طولانیِ عجیبی می پندارم

که قرارست گاهی خاطرم را پرکند..!

و می خواهم گرمایِ دستانش را به سردیِ زمستان و برف هایش ببخشم

عمیق نفس می کشم و بی لبخند!

و تجدید خاطره می کنم با خودم و نگاهم که یادم نبود.

با زمستان اشنا ترم انگار

این برفِ سفید قشنگ تر از هر بی رنگیِ خیره کننده یِ وسوسه انگیزی، دلگرمم می کند...




 

نوشته شده در دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:44 توسط sahar | |



ادم های این روز هایِ اطرافِ من ، کلافِ افکارشان دورشان پیچیده

و هرزه نگاهی به هزار نگاه خدا نمی فروشند..!

ادم هایِ امروزِ خالـــــــی از ملودیِ زمزمـــه یِ صدایِ خـــــدا

پر از نفابِ داستان موسی و شبان ،

روزهـــــاشان را تاریــــک رنــــــــگ می زنند و خـــــــاکستری به تصویــــــر می کشند!

خدایا من و این ادم های غیربِ دور افتاده از خودمــــــــان ،

بدطور گولِ این سیبِ سرخِ گردان را خورده ایم..

خدایـــــــــــــا برایِ هــمه بـــودن و دیده نشدنت .. دلی بد طور هــــــوایت را کرده...

 



 

نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:47 توسط sahar | |



شش هایم به هم می پیچند وهق می زنند از بی نفسی


خدیا ... دلم کمی رویای رنگی می خواهد و یک خنده ی از ته دل 


اگر می گویی برایم خوب نیست


فقط کمی بغلم کن...






دلم امانم را بریده


به دلم می گویم اینقدر مظلومانه هق نزن بغض نکن


دلم پکید .. نبضم نمی زند ... ازدستت ...


نگاه مظلومانه اش بیشتر به خاکسترم می نشاند...




نوشته شده در هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:37 توسط sahar | |

دوست عزیزی گفتند: زیبا قشنگ حرف میزنی.

جوابشون اینجا میدم:

عشق زیبایی می آفریند.

زیبا دیدن. زیبا شنیدن. وزیبا سخن گفتن هنر عشق واقعی ست و تمام.

وقتی در مسیر عشق می افتیم درد ها عذابها باید تحمل کرد تا لایق زیبایی شد

(در زلف چون کمندش ای دل مپیچ که آنجا /

سرها بریده بینی بی جرم بی جنایت)

تا زیبایی را تجربه کرد و در درون ان قرق شد.

متاسفانه در جامعه امروزی روی هر حس مزخرف و احساس مزحکی نام عشق

 می گذارند و شکست عشق...

ولی درواقع هرکس ادعای عاشقی دارد آیا توان اثبات هم دارد؟

یا فقط یک ادعای پوچ و توخالی که از سر غریزه است و برای توجیح گناه و زشتی

 عمل نام آن را عشق می گذارد.

و کلاه ی به گشادی حماقت و ابله ی بر سر خود می گذارد.غیر این است ؟

برای تعیین عشق واقعی و غیر واقعی من یک مقیاس به شما میدهم:

وقتی ادعای عاشقی و عشق برای همدیگر می کنید در آن میان خدا چه نقشی

 دارد؟

چقدر خداوند در آن لحظه ی عشق حضور قاطع دارد؟

اگر من در اشتباه هستم عاشق این اشتباه هم هستم ولی به دنبال جواب صحیح

و اگاه ی هم هستم.

 

پس تو تعبیرش کن:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.... و یک شاخه رز سرخ

 

تعادل و شعور عشق من تو زیبایی، یک شاخه رز سرخ

شهزاده ی تنها و تو درقلبم تک تنهایی، یک شاخه رز سرخ

 

چشمانت بسته و به خواب وفرشته ی نقش بسته ب دنیا

معجزه ی تو،همان شکوه خدایی ،یک شاخه رز سرخ

 

همه جان مضطرب و همه فکرم خیال تو ای عشق

بر گستره ی هستی یگانه ی،بی همتایی،یک شاخه رز سرخ

 

شاعر تووشعر و شعور عرفان در یک نگاه توست

دریچه ی سمت نور،سمت آگاهی، یک شاخه رز سرخ

 

در ازدهام درد و تقلای زیستن و وحشت لحظه ها

ترانه ی خوش توجیح همه امید هایی، یک شاخه رز سرخ

 

سمت مرگ بودم به زندگی رسیدم که تو را دیدم

مرحمی به تمام زجه ها ودرد هایی، یک شاخه رز سرخ

 

حرف آخرو اول همین بود ای عشق ،بی همتا بی همتایی

هر نگاه به تو، به خدایم یک نگاهی ،یک شاخه رز سرخ

 

 

م ح بی رنگ

 

تقدیم به عشقم..تقدیم به تو

 یک شاخه رز سرخ

که ب حرمت احساس و معصومیت نگاه ت همچنان در گیر واژه ی...وافسوس

که شاعر ناتوان پیش نگاه تو

گاه چنان درگیر بودن تو احساس خوش زیستن کنار توام

که همه جهان و زندگی و زیستن را یکباره از یاد می برم و کلام در میماند

که احساس را چگونه نقش زند به شعر اما...

گاه این طغیان بیکران احساس را جز یک نگاه نباید به کلامی آلود که هیچ

کلمه ی توان ندارد تورا و احساس مرا در خود بگنجاند.

فقط تنها تعبیرم از تو ای روشن از همه زیبایی ها:

یگانه و بی همتا

کار تو ناز کردن و کار من ناز کشیدن.

 چه دنیای حقیقی چه مجازی چه فرق می کند در هرکجا

کار ما دلبری کردن است.

یک شاخه رز سرخ

نوشته شده در هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:30 توسط meysam| |

Design By : Mihantheme