صدای سکوت شب

 

 

یک قَسمت خیلی حجیمی ازش را دختری گرفته که..

 

منِ درونم را مینویسم

یه تیکه بزرگ ازش دختری نشسته به ناز، غرق کبر و غمزه و غرور ..

 

نه که زیادی آس و خاص باشد

نه .. نیست .. اما زیادی هفت خط است

پُرِ لذت زبانِ کار بلدش

خورده شیشه های زخم های مانده اش کم هم نیست

 

صبوری که میکنم پنجه می کشد

به بغض هام پوزخند می پاشد

و قسمت لوسِ تکیه زده اش به اسم و رسم های از ازل تا ابد نمانده، خانه خرابی بلد است

 

بی خیالِ دردم ، دمار از روزگارم بر اورده ..

 

گاهی نیمه شبی که خدا دستم را می گیرد و مینشاندم سر سجاده ی سفیدی با عطر یاسی که از پیچک امین الدوله ی حیاط پشت پنجره، شامه ی ذره های هوا را قلقلک می دهد

 

 

روی از دخترک برمیگرداند منم

دل به دل خدام می دهد ..

بازگشت قشنگی می شود پر از نیاز و راز  ..

و تمامِ لحظه ها، هوا اصلا افریده ها، لبخند می زنند ..

 

ومن، شگفت انگیزانه یِ میانمان را دوست دارم ..

  

 

 

 

 

نوشته شده در سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 14:33 توسط sahar |



من رازِ این نتِ ارامِ سخن گفتنِ با تو را نمی دانم

من این رازِ اشتیاقِ عکس هایِ یادگاریِ ستاره هایِ مصنوعیِ دنیایِ غریب را نمی دانم

و گیج به تصویر می نشینم عکس هایِ دو نفره یِ با تو هرگز گرفته نشده را .!

بعدِ زلیخا کسی دیگر پشت به محبوب ،

لمسِ حضورِ معبودانه ات را به مناجات ش ؛ مستِ بودن به دل خریده؟

بعدِ یعقوب ،به رسمِ ابراهیم و اسماعیل

دلی، اسماعیل ش قربانی شد؟

غیرِ رمضان ؛ سحر ها ، بوده بنده ای غرق نور که به تماشایش بنشینی

و غرقِ خوشی شوی از این افریدنِ غرقِ حکمت های قشنگ و به تماشا نشسته نشده ات؟

خدایا تو دلت بیشتر گرفته نیست؟

من نگرانم از جور ما یِ ، "من ها" مان فراموش شده...

 




نوشته شده در سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:10 توسط sahar |



انگار لحظه ای وحشیانه زمان ربوده و من مانده ام بی خودم

این منِ دور افتاده ی ِ غریبِ از خود ،قصه ی ناشنیده ای شده

که هیچ رغبتی نمی انگیزد این مسافرانِ میهمانِ سیبِ سرخ گردان را .. !

من با خودِ با خود غریبه ای ،این روزها را قدم زدم

که غریبم کرد با ان منِ با خود اشنایِ همیشه ارامِ پر نگاه !

چشم می گشایم و همه اش را خوابِ طولانیِ عجیبی می پندارم

که قرارست گاهی خاطرم را پرکند..!

و می خواهم گرمایِ دستانش را به سردیِ زمستان و برف هایش ببخشم

عمیق نفس می کشم و بی لبخند!

و تجدید خاطره می کنم با خودم و نگاهم که یادم نبود.

با زمستان اشنا ترم انگار

این برفِ سفید قشنگ تر از هر بی رنگیِ خیره کننده یِ وسوسه انگیزی، دلگرمم می کند...




 

نوشته شده در دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:44 توسط sahar |



ادم های این روز هایِ اطرافِ من ، کلافِ افکارشان دورشان پیچیده

و هرزه نگاهی به هزار نگاه خدا نمی فروشند..!

ادم هایِ امروزِ خالـــــــی از ملودیِ زمزمـــه یِ صدایِ خـــــدا

پر از نفابِ داستان موسی و شبان ،

روزهـــــاشان را تاریــــک رنــــــــگ می زنند و خـــــــاکستری به تصویــــــر می کشند!

خدایا من و این ادم های غیربِ دور افتاده از خودمــــــــان ،

بدطور گولِ این سیبِ سرخِ گردان را خورده ایم..

خدایـــــــــــــا برایِ هــمه بـــودن و دیده نشدنت .. دلی بد طور هــــــوایت را کرده...

 



 

نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:47 توسط sahar |



شش هایم به هم می پیچند وهق می زنند از بی نفسی


خدیا ... دلم کمی رویای رنگی می خواهد و یک خنده ی از ته دل 


اگر می گویی برایم خوب نیست


فقط کمی بغلم کن...






دلم امانم را بریده


به دلم می گویم اینقدر مظلومانه هق نزن بغض نکن


دلم پکید .. نبضم نمی زند ... ازدستت ...


نگاه مظلومانه اش بیشتر به خاکسترم می نشاند...




نوشته شده در هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:37 توسط sahar |



هق هق می کنند بغض هایم میان قهقه ی خنده های غم الوده

دلم پیچ می خورد از این همه تنهایی وفقط خودم باخودم بودنم

وخدا این روزها صبورانه بی تابی و تنهایی ام را به نظاره نشسته و گاهی میخواد که با

دلگرمی هایش سرمایم را بگیرد و با لالایی هایش خوابم کند

و من بغض می کنم از این تلاش صبورانه ی زیبایش

وبغض هایم بغض شان میگیرد از این همه خود بغل گرفتنهای بی ثمر ومکرر

وبار منم که مکرر بغض میکنم و میان قهقهه هایم هق هق می کنند بغض هایم..

 

 من عجیب این دخترکِ خودِ سایه وارم را دوست دارم ..!


نوشته شده در پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:55 توسط sahar |



بغض هایم غریبانه بغض میکنند میان این حجم بزرگِ شکل گرفته یِ تنهایی هایم

حضورم که زیادی میشود

غرق اغوش خودم ، پا پس می کشم و محو می شوم

وسنگینای بودنم را پنهان میکنم

میان حجم خاکستریِ این روزهایم

و دلخوشِ برف های نیامده می شوم و این سرمای نشسته به دلم...




نوشته شده در پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:53 توسط sahar |



این هوای بی نفسِ اتاقِ کوچکِ گرفته

نفس ندارد برایم انگار ، که اینگونه گلویم خودش را بغل گرفته نگران

من که بغض ندارم!

امشبم پر شده از واژه و حرف و ت ن ه ا ی ی.

واژه به هم می بافد حالم ، بی مرز...

عجیب بغض دارد این جمله اما می نویسم ..

 

حــ ا لـ م خوب است !!!!!!!!!!!!!!!




 

نوشته شده در سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:1 توسط sahar |



اندوه نامه هایم را نه تو میدانی ونه تو!

من مانده ام میان حیرت دنیایی... و تو و تو فقط حیرانِ منِ حیرت زده ای

من این روز های عجیب پُرم از دنیایِ عجیبی که نمی گویمش

و چبزهای عجیبی که فقط من میبینمَش میانِ دلم...

من این روزها پُرم از قناعت بودنِ دنیایِ عجیب ادم ها و

تو و تو این روزها ببینیَ ام نمی شناسی این منِ تازه یِ جالبِ تنها را

که هیچکس تنها نمی بیندَ ش...

تو و تو این روزها آنِ مرا میبینی اش که کنج تنهایی اش

با لبخندِ غریبِ پرغمِ برایِ تو و تو ،که تو و تو هرگز ندیده اش برایت..

که تو و تو این روزها فقط تردید هارا میبینی اش

و چه عجیب من تنهایم میان این دو نیمه یِ پر مهر!

و این کلمه یِ عجیب چه به دلم می نشیند این روزها...




نوشته شده در دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:27 توسط sahar |



نفس که می کشم، ریه هایم پر می شود از تنهایی

میانِ این حجمِ تاریکِ ادم ها

حتی وقتی تو هستی ..!




نوشته شده در بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 20:23 توسط sahar |


من پرِ ذوقِ گرمیِ برف هایِ سرد و سپبد ، زمستان را در اغوش کشیده ام

و دستهای تو غرق بی اعتمادیِ زمستان، خیال ول کردن دستهای ِ دستکش هایت را ندارد

من وزمستان ماتِ توایم

و تو ماتِ کلاه و شال گردن ادم برفیِ من!

.... و بیشتر،نگرانم .. که گرمایت برف هایم را آب نکند!

 



 

نوشته شده در بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 19:48 توسط sahar |



گاهی غرق ناارامی هایت

شفایت می دهد غصه ای که خدا از غصه ای که بیمارت کرده می خورد ...

نیتَ م را بغل می زنم  و کودکیِ بی خدایِ دخترکان را حتی لبخندی میهمان نمی شوم ..

بی مرز خوشحالَ م

مهر را خدا با مشتی برف در دستانم ریخت ...

یک زمستانِ گرم دارم !

پر از برف و سپیدی و سرما !

و حرفهایی که رازیست فقط بین خودم با خودم

وخدا   

ومن این ، لرزش لبخند دلَ م از تبسم خدا  را دوست دارم...




نوشته شده در هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 10:28 توسط sahar |



همه ی مرده ها عزیز نیستند

بر عکس دسته ای که انتظار رفتنشان را نداری و هجرانشان دمار از روزگارت در می اورد

وبرای همیشه ،دلت،عزایشان را نگه می دارد ودر دلت زنده می مانند و از خودشان،

یک جای خالی بزرگ می گذارند که با هیچ کسی نمی توانی پرش کنی و

دلتنگی های عمیقت را صاحب می شوند و هرگز فراموش نمی شوند...

دسته ای هم هستند که با دست های خودت حکم مرگشان را صادر می گنی

و با اسودگی خاطر و بی هیچ ترس و واهمه ای به خاک می سپاریشان

وسنگ لحد را می گذاری رویشان وفاتحه ی شان را برای همیشه ی همیشه می خوانی ...

کسانی که به راحتی اب خوردن می توانی فراموششان کنی وبه هیچ جای خاطره هایت بر نخورد.

هیچ اشکی از تو نصیب جای خالی شان نشود. هیچ قسمتی از دلت، تنگ نبودن شان نشود ...

انگار که اصلا از اول هم وجود خارجی نداشته اند ... همان هایی که خودت شادمانه کفن و دفن شان می کنی

و خاک فراموشی را می ریزی رویشان وبه قدرت انگشتان مهربانت می نازی

و کیف می کنی بابت این به دَرَک فرسستادن به موقعت...

بله جانم!دوستت دارم های ادم ،باید برای اهلش باشد.

دوستت دارم های ادم نیابد حرام کسی شود که نمی داند دوستت دارم چند حرفیست،

چند هجا دارد؟که بلد نیست صدا کشی اش کند حتی...!!

راستگویی ادم نباید در معرض خطر دروغ های صد من یک غاز ادم های دروغ گو قرار گیرد...

سادگی مهربانانه ی ادم نباید در معرض دید خطا بین کسی که بلاهت معنی اش می کند ،باشد!

دیده ی اغماض ادم باید خرج کسی شود که لیاقت چشم خطا پوش از سر لطف و دوستی ات را داشته باشد

بعضی ادم ها اشتباهیِ زندگی ادم جان می دهند برای فراموش شدن...

برای خاک سپاری هایِ فانتزی نمادینِ مد شده یِ این روزها....



نوشته شده در دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:56 توسط sahar |




اینجا پُرِ یک سکوت ه م ی ش ه گ ی س ت !

شاید در اغوش اندیشه هایت گرم باشی

من اما غرق زمستانم!

شاید

چشمانت یخ زده ، که  مرا ن م ی ب ی ن ی ...



بهت را شاید، تازه چون معلمی برایم معنا کرده ای

که این چنین مبهوت مانده ام!

نه از هجوم افکار غریبت ..!

.. تو ، خودت نیستی ؟

یا چشمان من غرق خماریِ رویا ، نیمه بینا بوده که ندیدمت ؟



نوشته شده در هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 23:7 توسط sahar |

اندیشه هایم مات اعتمادیست ،که همرنگ واژه های خاکستریِ مَنَست

اعتماد بی وزنی که به سنگینای عشقت میبَخشَمَش !

با دست هایم ، خودم را محکم بغل زده

کنج شب سنگر گرفته ام!

این گوشه ی دلم هچنان میان سکوت سرد تنهایی اش میلرزد

ومن میان این حجم خاکستری

محکم تر زمستان را بغل می زنم..

نوشته شده در ششم دی ۱۳۹۲ساعت 13:57 توسط sahar |



گاهی پیش خودت به یه تاریخایی یا یه جاهایی میخوای خاص نباشن!

اهمیت ندی

میگی حتی یادم نبود امروز چندُمِ کدوم ماه ِ کدوم فصلهِ

میگی ببین حتی یادم نمیاد اینجا یه روزی یه اتفاقی افتاده

اینحا جای یه خاطره ست

الان سالروز همون لحظه س..

و مات میشی وقتی به خودت میگی پس از کجا این جمله اومد اگه یادت ن ی س ت؟!!

و پشتِ یِه بغضِ کهنهِ ی ِ مسخره یِ قدیمی که اسمش هم ،لجت رو در میاره سنگر میگیری...

و یهو از میون فکرت با حرص میگی : اصلا دلـــــم میخواد!

و فوری پشتِ گندت

یه لبخند احمقانه تحویل چشای متعجب موجود کناری میدی!

و به خیال خودت بحث و عوض میکنی و میگی:

اَه!چه سرده هـــــــــــا!

وباز وقتی چشای گردش رو میبینی یادت میاد که میدونه تو چقدر عاشق این سرمایی! و زمستون چه ذوقی بهت میده!

اینجاست که نگاهت رو میدی به کفشات و ترجیح میدی واسه جلوگیری از رشد افکار دخترک چشم گرد کناری

سکوت کنی و فکر کنی که، طوری نیس!حداقل یادم رفت که یادم بود!

و باز مات و کلافه.......

پووووووووووووووف!




نوشته شده در یکم دی ۱۳۹۲ساعت 1:6 توسط sahar |



چه لحظه ی بی توصیفی

شب ، من ، بی ان سکوتِ همیشگی ...

دلم بی تابی می کند .

نه! ارام نیستم اگر میخواهی بدانی!

دنیایم خالی است!درست همان گونه که دوست دارم انگار!

خدا هم از این همه حجم دلگیری هایم کلافه شده!

می گوید ارام باش!

اما چند روزی زمستان میهمانم نمی کند!

زمستان دوست ندارم!اما دلم کمی چیزی شبیه خودم میخواهد..

ان برف های سفید و بکر و سرد ... روحم را سرشار خودش میکند!

انگاه شاید پیدا شوم کمی میان این برهوت تاریکی ..

و این هوای خفه گم شود میان نفس های سرد سرما

و همه جا پر شود از هوای این فصل

سردِ سرد..


 

 

نوشته شده در بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:11 توسط sahar |



یادم امد ، با خودم قدم میزدم

خودم دخترکی ،دستش در دستانم

زیادی به نظرم دوستش داشتم..

زیادی کودک بود میان دنیای بچه گانه اش..

قشنگ بود نگاهش میان گام های سرخوشانه اش

ان روز عصر......!



.....حالا فکر کنم کمی الان است!!

از پنجره نگاه میکنم..

هوا تاریک است

شب شده انگار !

نمی دانم چقدر زمان گذشته

اما من

در نهایت تحیر !!!

تنها باز گشته ام انگار!

و من

با این نگاه تازه یِ عجیب

حال که، ناگهان نمی بینمش

از این تنهاییِ بی ان دخترک میترسم!

اینجا

از رقص شعله های اتش

روی دیوار مقابل

تصویرِ.....دختر ی جوان نقش بسته!

بیشتر خودم را بغل میکنم

و نگاهم هنوز میان این اتاقکی

که تنها من هستم و این سایه میچرخد...




نوشته شده در یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:37 توسط sahar |



دلم لالایی ارامی میخواهد

نرم بخزم در اغوش ابر و سر بگذارم بر شانه شب

چشمهای اسمان را پاک کنم

از این بارش بی بر دلم بغض می کند دم به دم.!

 

این ورق انگار خیال سیاه شدن ندارد

جمله هایی که یا من ندارد یا تو

کلماتشان با بغض به قلمم می چسبد!

 

بی تاب زمستانم

این پاییز

برگهایش ، با هق هق قدم هایم خیال همراهی نداشت

بی شک زمستان ارامم کند

با ان سرمای سپیدِچون مَنَش!

یخ

یه مشت هم بیشتر، برف!

من این را دوست دارم!


 


نوشته شده در هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:23 توسط sahar |



یه نگاه انداختم به درخته

گفتم :-اخی بیچاره با این همه موجود مزاحمِ پرواز کنون..

یه نگاهِ چپ بهم انداخت که ساکتم کرد

کمی رفتم جلوتر که بهتر ببینم چی اند تو این سرما اینطوری میپرن !

که شاخه هاشو یه حالی کرد و انگاری محکم تر بغلشون کرد

در حالی که نگاه عصبانیش سمت برگایی بود زیر پاهام صدا میکردن!

با خودم فکر کردم مگه تقصیر منه؟ وبی توجه ،

کنجکاو پرسیدم: -زنبورن؟وحشی؟

بدون جواب، پوزخندی زد و روشو کرد اونوری!

این اطراف ظاهرا فقط من بودم و همین درخته لبه جوی اب !

نگاه میکردم، تا چند متری رو که خبری نبود..

که نگاهشو سمت خودم دیدم!

-تنهایی!

چیزی نگفتم!در واقع حرفی نداشتم!عجیب بود انتخابش واسه گفتن!

سرد بود!دستامو ها کردم و بردم تو جیب هام!

ایندفعه نگاه پر کنایه اش رو روی خودم دیدم! پُرِ معنی!

بدون اینکه بخوام اخمم رفت تو هم

-همه ی درختا اینقدر کنایه بلدن؟

باز هم جوابی نداد.

بیشتر لجم گرفت،اما هنوز دلم میخواست اونجا وایسم!

همونجور که نگاهم به کوچولوهای وحشی بود گفتم :

-اینا تو هوای سرد نمی میرن؟چیکار میکنن؟

وقتی باز دیدم جوابی نداد کلافه  نگاش کردم که جا خوردم!

عصبانی تر از اونی بود که بشه فکرش و کرد!!

-همه ی ادما شبیه چیزی که باید باشن نیستن؟

ماتم برد!

-منظوری نداشتم.

وقتی اینبار هم جوابی نداد نگامو دوختم به ابی که اروم جریان داشت

ساکت شده بود وچیزی نمی گفت

هوا سردتر شده بود. نگاهم هنوز به جریان اروم اب بود.

و کمی نور افتاب که از میون شاخ وبرگش تو دست اب بود..

انگار نمیدید!

قدم زنان دور شدم...

در حالی که سنگینی نگاهش با خش خش هر برگی که زیر پاهام صدا می کرد

بیشتر احساس می شد...

 

 




نوشته شده در چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:19 توسط sahar |



      قالب ساز آنلاین